تبليغاتX
دنیای کوچک من

























دنیای کوچک من

نگاهم پشت در جا ماند وچشمانت مرا گم کرد دلم لرزید وزخمی کهنه در روحم تبسم کرد

سلام بچه ها

می دونم خیلی وقته نیومدم به خدا نشده پیش دانشگاهی وکنکور و.......... اجازه نداده

ممنون از حضورتون در مدتی که نبودم

تو رو خدا تو این روزا همه ی کنکوری های ۹۱ رو دعاکنید

اومدم چند تا مطلب بنویسم و تبلیغ  یه وب توپ رو کنم مطالبش خوب و به درد بخوره اگه اهل دلی برو بخونشون حتما

خدا پشت پنجره ایستاده!

جانی کوچولو با پدر و مادر و خواهرش سالی برای دیدن پدربزرگ و مادربزرگ رفته بودن به مزرعه. مادربزرگ یه تیرکمون به جانی داد تا باهاش بازی کنه. موقع بازی جانی به اشتباه یه تیر به سمت اردک خونگی مادربزرگش پرت کرد که به سرش خورد و اونو کشت
 جانی وحشت زده شد...لاشه رو برداشت و برد پشت هیزمها قایم کرد. وقتی سرشو بلند کرد دید که خواهرش همه چیزو ...دیده ... ولی حرفی نزد.
مادربزرگ به سالی گفت " توی شستن ظرفها کمکم کن" ولی سالی گفت: " مامان بزرگ جانی بهم گفته که میخواد تو کارای آشپزخونه کمک کنه" و زیر لبی به جانی گفت: " اردکه رو یادت میاد؟" ... جانی ظرفا رو شست
بعد از ظهر اون روز پدربزرگ گفت که میخواد بچه ها رو ببره ماهیگیری ولی مادربزرگ گفت :" متاسفانه من برای درست کردن شام به کمک سالی احتیاج دارم" سالی لبخندی زد و گفت:"نگران نباشید چونکه جانی به من گفته میخواد کمک کنه" و زیر لبی به جانی گفت: " اردکه رو یادت میاد؟"... اون روز سالی رفت ماهیگیری و جانی تو درست کردن شام کمک کرد.
چند روزی به همین منوال گذشت و جانی مجبور بود علاوه بر کارای خودش کارای سالی رو هم انجام بده. تا اینکه نتونست تحمل کنه و رفت پیش مادربزرگش و همه چیز رو بهش اعتراف کرد. مادربزرگ لبخندی زد و اونو در آغوش گرفت و گفت:" عزیزدلم میدونم چی شده. من اون موقع کنارپنجره بودم و همه چیزو دیدم اما چون خیلی دوستت دارم بخشیدمت. من فقط میخواستم ببینم تا کی میخوای به سالی اجازه بدی به خاطر یه اشتباه تو رو در خدمت خودش بگیره!"
********************************
گذشته شما هرچی که باشه، هرکاری که کرده باشید.. هرکاری که شیطان دایم اون رو به رختون میکشه ( دروغ، تقلب، ترس، عادتهای بد، نفرت، عصبانیت، تلخی و...) هرچی که هست... باید بدونید که خدا کنار پنجره ایستاه بوده و همه چیز رو دیده. همه زندگیتون، همه کاراتون رو دیده. اون میخواد که شما بدونید که دوستتون داره و شما رو بخشیده... فقط میخواد ببینه تا کی به شیطان اجازه میدید به خاطر این کارا شما رو در خدمت بگیره!
بهترین چیز درباره خدا اینه که هر وقت ازش طلب بخشایش میکنید نه تنها میبخشه بلکه فراموش هم میکنه.
همیشه به خاطر داشته باشید:
*خدا پشت پنجره ایستاده*
No dream is too big nor is it ever too late to fulfill them!

خداوندا ، چگونه تو را بخوانم كه من منم ؟ و چگونه از تو قطع اميد كنم كه تو ، تويي ؟

خداوندا ، ازتو نخواسته ام تو به من عطا ميكني ،پس از چه كسي بخواهم كه به من عطا كند؟

خداوندا ، تو را نخوانده ام و تو پاسخم مي دهي ، پس چه كسي را بخوانم كه پاسخم دهد ؟

خداوندا ، زاري نكرده به درگاهت ، بر من مهرباني ميكني ، پس نزد چه كسي زاري كنم كه بر من مهرباني كند ؟

 بارالها ، آن سان كه دريا را براي موسي شكافتي و نجاتش دادي ، از تو ميخواهم كه بر محمد (ص)

 و آل او درود فرستي و مرا از تنگناهايي كه در آن گرفتار شده ام وارهاني و مرا ازگشايش

 و فرج زودرس بهره مند كني ، به فضل رحمتت اي مهربان ترين مهربانان .

                                                                                              آمين يا رب العالمين

از صحیفه ی سجادیه

پ .ن :لطفا سر بزنید پشیمون نمی شوید:سروش فرهنگ

تا بعد دوستان التماس دعا

نوشته شده در پنجشنبه دهم آذر 1390ساعت 19:9 توسط سیما| |

سلام بچه ها

اومدم بنویسم:

...I love you

ولی پشیمون شدم گفتم به جاش یه غزل از حافظ بذارم

حتما خوشتوتن می آد آخه خیلی قشنگ وعجیبه!!!

آن کیست کز روی کرم با ما وفا داری کند                          بر جای بد کاری چو من یک دم نکو کاری کند 

اول به بانگ نای ونی آرد به دل پیغام وی                             وانگه به یک پیمانه می با من وفا داری کند

دلبر که جان فرسود ازو کام دلم نگشود ازو                              نومید نتوان بود ازو باشد که دلداری کند

گفتم گره نگشوده ام زان طره تا من بوده ام                          گفتا منش فرموده ام تا با تو طراری کند

پشمینه پوش تند خو از عشق نشنیده ست بو                   از مستیش رمزی بگو تا ترک هشیاری کند

چون من گدای بی نشان مشکل بود یاری چنان                     سلطان کجا عیش نهان با رند بازاری کند

زان طره ی پرپیچ وخم سهلست اگر بینم ستم                 از بند وزنجیرش چه غم هرکس که عیاری کند

شد لشکر غم بی عدد از بخت میخواهم مدد                    تا فخردین عبدالصمد باشد که غمخواری کند

                                               با چشم پر نیرنگ اوحافظ مکن آهنگ او

                                               کان طره ی شبرنگ او بسیار طراری کند

   

               

تا بعد  دوستان

پ.ن:دست از عشق بشویید!   

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مهر 1389ساعت 0:16 توسط سیما| |

سلام

ممنونم از حضورتون دوستان

السلام علیک یا علی بن موسی الرضا

شرمنده مسافرت بودم(مشهدمقدس والبته شلوغ)

نایب الزیاره هم بودم ودعا هم کردم

سال تحصیلی که شروع بشه بی وفایی های من هم شروع می شه ولی اگه رسیدم حتما سر میزنم اومدم چند تا شعر ومطلب بذارم وبرم اما شما بیاین ها قدمتون رو چشم تو رو خدا نذارین این جا گرد وخاک بگیره هااااااا

به تکلم به خموشی به تبسم به نگاه

                                                 می توان برد به هر شیوه دل آسان از من

                                                           شاعر:میرزا ابوطالب کلیم معروف به کلیم کاشانی    

لقمان حكيم رضى الله عنه پسر را گفت:

((امروز طعام مخور و روزه دار، و هر

چه بر زبان راندى، بنويس . شبانگاه

همه آنچه را كه نوشتى، بر من بخوان؛

آنگاه روزه‏ات را بگشا و طعام خور



((شبانگاه، پسر هر چه نوشته بود، خواند.

ديروقت شد و طعام نتوانست خورد.

روز دوم نيز چنين شد و پسر هيچ طعام

نخورد.

روز سوم باز هر چه گفته بود، نوشت

و تا نوشته را بر خواند،آفتاب روز چهارم

طلوع كرد و او هيچ طعام نخورد .

روز چهارم، هيچ نگفت . شب، پدر از

او خواست كه كاغذها بياورد و نوشته‏ها

بخواند.

پسر گفت:

امروز هيچ نگفته‏ام تا برخوانم.



لقمان گفت: ((پس بيا و از اين نان كه بر

سفره است بخور و بدان كه روز قيامت،

آنان كه كم گفته‏اند، چنان حال خوشى دارند

كه اكنون تو دارى)).

کسی نیست

بیا زندگی را بدزدیم آن وقت

میان دو دیدار قسمت کنیم.

بیا باهم از حالت سنگ چیزی بفهمیم.

بیا زود تر چیز ها را ببینیم.

ببین عقربک های فواره در صفحه ی ساعت حوض

زمان را به گردی بدل می کنند.

بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی ام.

بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را.

                                                                        به باغ همسفران سهراب سپهری

وبه آنان گفتم:

...در کف دست زمین گوهر نا پیدایی است

که رسولان همه از تابش آن خیره شدند

پی گوهر باشید.

لحظه ها را به چرا گاه رسالت ببرید.

.....

زیر بیدی بودیم.

برگی از شاخه ی بالای سرم چیدم گفتم:

چشم را باز کنید آیتی بهتر از این می خواهید؟

می شنیدم که به هم می گفتند:

سحر میداند سحر!

سر هر کوه رسولی دیدند

ابر انکار به دوش آوردند.

باد را نازل کردیم تا کلاه از سرشان بردارد.

خانه هاشان پر داوودی بود

چشمشان را بستیم.

دستشان را نرساندیم به سر شاخه ی هوش.

جیبشان را پر عادت کردیم.

خوابشان را به صدای سفر آینه ها آشفتیم.

                                                                 سوره ی تماشا سهراب سپهری

وبدانیم اگر کرم نبود زندگی چیزی کم داشت

واگر خنج نبود لطمه می خورد به قانون درخت

واگر مرگ نبود دست ما در پی چیزی می گشت

وبدانیم اگر نور نبود منطق زنده ی پرواز دگرگون می شد

وبدانیم که پیش از مرجان خلائی بود در اندیشه ی دریاها.

...ریگی از روی زمین برداریم

 وزن بودن را احساس کنیم.

بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم

(دیده ام گاهی در تب ماه می آید پایین می رسد دست به سقف ملکوت.

دیده ام سهره بهتر می خواند.

گاه زخمی که به پا داشته ام زیر وبم های زمین را به من آموخته است.

گاه در بستر بیماری حجم گل چند برابر شده است .

وفزون تر شده است قطر نارنج شعاع فانوس.)

ونترسیم از مرگ

(مرگ پایان کبوتر نیست

...مرگ در آب وهوای خوش اندیشه نشیمن دارد.

مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن می گوید

مرگ با خوشه ی انگور می آید به دهان

مرگ مسئول قشنگی پر شاپرک است

...گاه در سایه نشسته است به ما می نگرد

وهمه می دانیم

ریه های لذت پر اکسیژن مرگ است.)

                                                     صدای پای آب سهراب سپهری

سال ها تو سنگ بودی دلخراش

آزمون را یک زمانی خاک باش

در بهاران کی شود سر سبز سنگ

خاک شو تا گل بر آید رنگ رنگ

                                           مولوی

گر کسی وصف او زمن پرسد          بی دل از بی نشان چه گوید باز

 عاشقان کشتگان معشوقند          برنیاید ز کشتگان آواز

این مدعیان در طلبش بی خبرانند      کان را که خبر شد خبری باز نیامد

                                                                                    سعدی

امیدوارم حسابی لذت برده باشین

راستی فاتحه برای این شاعرا وبزرگان فراموش نشه هاااااااااااا

راستی التماس دعا ها من جامنده بسی محتاجم

تا بعد دوستان ببخشید پر حرفی کردم ولی آخه دلم برای سهراب خیلی تنگ شده بود خدایش بیامرزد

آمین

راستی بچه ها اون حرف جدی بودا حتما یزد برین(ریگ زار صادق آباد تورا فراموش نمی کنم زیبای کوچک 

ایران من در یزد دوستت دارم)

پ.ن:پروردگارا !کلام تورا سوزاندند وبه آن بی احترامی کردند انتقام سختی از آنان بگیر برای آنان باشد عذابی ذلیل کننده انشا ا...

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم شهریور 1389ساعت 2:15 توسط سیما| |

سلام

پیشا پیش عید فطر رو بهتون تبریک می گم

قبول باشه یک ماه روزه وپاکیزگی ورنگ خدایی گرفتن

دیروز یه ایمیل گرفتم برام خیلی جالب بود براتون می ذارمش

طولانیه اما به یه بار خوندن می ارزه حتی اگه برات تکراری باشه

حیوانات جنگل یکی از روزها دور هم جمع شدند تا مدرسه ای درست کنند

خرگوش , پرنده , سنجاب و مارماهی شورای آموزشی مدرسه را تشکیل دادند

خرگوش اصرار داشت که دویدن جزء برنامه درسی باشد.

پرنده معتقد بود که باید پرواز نیز گنجانده شود

ماهی هم به آموزش شنا معتقد بود و سنجاب اصرارداشت که بالا رفتن از درخت

نیز باید در زمره آموزشهای مدرسه قرار بگیرد

شورای مدرسه با رعایت همه پیشنهادات دفترچه راهنمای تحصیلی مدرسه را تهیه نمود

و بعد قرار شد که همه حیوانات درسها را یاد بگیرند

خرگوش در دویدن نمره بیست گرفت, اما بالا رفتن از درخت برایش دشوار بود

مرتب از پشت به زمین می خورد

دیری نگذشت که در اثر یکی از این سقوط ها مغزش آسیب دید و

قدرت دویدن را هم از دست داد

حالا به جای نمره بیست, نمره ده می گرفت

و در بالا رفتن از درخت هم نمره اش از حد صفر بالاتر نمی رفت

پرنده در پرواز عالی بود اما نوبت به دویدن روی زمین که می رسید

نمره خوبی نمی گرفت

مرتب صفر می گرفت. صعود عمودی از تنه و شاخه و

برگ درختها هم برایش سخت بود

جالب اینجا ست که تنها مارماهی کند ذهن و عقب افتاده بود که

می توانست درسهای مدرسه

را تا حدودی انجام دهد و با نمره ضعیف بالا رود


اما مسئولین مدرسه از این خوشحال بودند که همه دانش آموزان همه دروس را می خوانند.

عده ای هستند که همیشه کوشیده اند یک الگوی مشخص بر مردم تحمیل کنند

آنان ماشین می خواهند نه انسان

آنها می خواهند خداوند انسانها را همانطور بسازد که شرکت (( فورد ))
اتومبیل می سازد :

روی خط تولید

ولی خداوند انسانها را روی خط تولید خلق نمی کند

او هر فردی را منحصر به فرد می آفریند


*از باغی می گذری و به یک درخت بلند و عظیم برمی خوری

مقایسه کن: درخت بسیارتنومند و بلند است، ناگهان تو خیلی کوچک هستی

اگر مقایسه نکنی، از وجود آن درخت لذت می بری،

ابداٌ مشکلی وجود ندارد.

درخت تنومند است: خوب که چی؟

بگذار تنومند باشد، تو یک درخت نیستی

و درختان دیگری هم هستند که چندان تنومند و بزرگ نیستند

ولی هیچکدام از عقده ی حقارت رنج نمی برند

من هرگز با درختی برخورد نکرده ام که از عقده ی حقارت یا

از عقده ی خودبزرگ بینی در رنج باشد

حتی بلند ترین درختان،هم از عقده خودبزرگ بینی رنج نمی برد، زیرا مقایسه
وجود ندارد

انسان مقایسه را خلق می کند،

زیرا برای عده ای نفس فقط وقتی ممکن هست که پیوسته توسط مقایسه تغذیه شود.

ولی آنوقت دو نتیجه وجود دارد: گاهی احساس برتر بودن می کنی و گاهی احساس کهتربودن

و امکان احساس کهتری بیش از احساس برتری است،

زیرا میلیون ها انسان وجود دارند

کسی از تو زیباتر است، کسی ازتو بلندقد تر است،

کسی از تو قوی تر است، کسی به نظر هوشمندتر از تو می رسد

کسی بیشتر از تو دانش گردآوری کرده است،

کسی موفق تر است، کسی مشهورتر است،

کسی چنان است و دیگری چنین است.

اگر به مقایسه ادامه بدهی، میلیون ها انسان.....

عقده ی حقارت بزرگی گردآوری می کنی.

ولی این ها واقعاٌ وجود ندارد، مخلوق خودت است


*زندگي شگفت انگيز است

فقط اگربدانيد که چطور زندگي کنيد

كوچك باش و عاشق ...

كه عشق می داند

آئین بزرگ كردنت را ...


بگذارعشق خاصیت تو باشد

نه رابطه خاص تو باکسی



*فرقى نمي كند

گودال آب كوچكى باشى

يا درياى بيكران

زلال و پاک كه باشى

تصویر آسمان در توست


*چرا که مردم آنچه را که گفته ای فراموش خواهند کرد

آنان آنچه را که انجام داده ای به فراموشی خواهند سپرد

اما هرگز از یاد نخواهند برد که باعث شده اید چه احساسی نسبت به خود داشته باشند


*دوست داشتن دلیل نمی خواهد

ولی نمی دانم چرا

خیلی ها

و حتی خیلی های دیگر

می گویند

این روز ها

دوست داشتن

دلیل می خواهد

و پشت یک سلام و لبخندی ساده

دنبال یک سلام و لبخندی پیچیده

و دنبال گودالی از تعفن می گردند

*دیشب

که بغض کرده بودم

باز هم به خودم قول دادم

من سلام می گویم
و لبخند می زنم

و قسم می خورم

و می دانم

عشق همین است

به همین ساد گی


*بارالها

برای همسایه ای که نان مرا ربودنان

برای دوستی که قلب مرا شکست مهربانی

برای آنکه روح مرا آزرد بخشایش

و برای خویشتن خویش آگاهی و عشق

از درگاهت آرزو دارم

 

امید وارم درس زندگی رو از این چند جمله یاد بگیریم وبفهمیم که هر کس برای کاری ساخته شده

تا بعد دوستان التماس دعا

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

پ.ن: من عاشق یزدم شهر قشنگیه!!!!!خیلی قشنگ حتما یه بار برین

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم شهریور 1389ساعت 19:44 توسط سیما| |

سلام

اومدم این شب رو بهتون تسلیت بگم واز شما نظراتتون هم تشکر کرده باشم

بی نهایت از همه ممنونم

راستی برای امشب یه سری مطلب می خواستم بنویسم ان شا ءا... استفاده کنید

نماز سفارش شده از ائمه اطهار جهت شب نوزدهم رمضان 

پنجاه رکعت (25تادو رکعتی)در هر رکعت بعد از حمد پنجاه مرتبه سوره زلزلت (بنابر قولی یک مرتبه) 

ثواب:حضرت علی(ع)فرمود:هرکس بخواند ملاقات می کند خدا را مثل کسی 

که صدحج و صدعمره بجا آورده باشدو سایر اعمال او را ایضاً قبول می کند

جرئه ای از باده ی نهج البلاغه:

خدایا آبرویم را به بی نیازی نگهدار،و با تنگدستی شخصیت مرا لکه دار مفرماکه از روزی خواران تو روزی خواهم،واز بدکاران عفو وبخشش طلبم!.مرادر ستودن آنکس که به من عطایی فرمود موفّق فرما،و درنکوهش آنکس که از من دریغ داشت آزمایش گردم،در صورتی که در پشت پرده،اختیار هر بخشش و دریغی در دست توست و تو بر همه چیز توانایی...آمین

این مطلب مربوط به وب یکی از دوستان و از کار های ما رمضان سال گذشتشونه با نام:غزل قا صدک

راستی بچه وب جدید این دوستم رو که از آپ های پارسالشون استفاده کردم واستون مینویسم حنما سر بزنید به مناسبت ماه رمضان هر روز آپ می کنن  با این آدر س:دیار قاصدک

بچه ها نماز ی که توصیه شده هر سه شب قدر خونده بشه ۲ رکعت هست در هر رکعت بعد از حمد ۷ بار سوره ی توحید و پس از نماز هم ۷۰ بار استغفرالله واتوب و الیه (توجه ربی ندارد ها)

مرا به در گاهت بپذیر

خدای من!

می‌خواهم در این شبهای عزیز،

آسمانی شوم ،

رها شوم ،

سجده ات کنم ،

در فضای لایتناهی رحمتت معلق شوم ،

و تو را با کاملترین و بی نظیر ترین نامها و صفاتت فریاد بزنم .

مرا در آغوش پر مهرت بگیر و در این ماه درونم را بشوی و تطهیر کن .

معبودم ! تشنه راز و نیازم ،مرا به در گاهت بپذیر .

راستی دوستان بیاین امشب هیچ کس رو فراموش نکرده و برایش دعا کنین

شمعیم و خوانده ایم خط سرنوشت خویش      

                                                   ما را برای سوز و گداز آفریده اند                             

التماس دعا

کوله بارت بربند!
شاید این چند سحر فرصت آخر باشد!
که به مقصد برسیم
بشناسیم خدا
و بفهمیم که یک عمر چه غافل بودیم
میشود آسان رفت
میشود کاری کرد که رضا باشد او
ای سبکبال
در این راه شگرف
در دعای سحرت
در مناجات خدایی شدنت
هر گز از یاد نبر، من جامانده بسی محتاجم

مولاي من شكوه رزم علي را نديده ام امّا

دلم خوش است كه با ذوالفقار مي آيي

يك زمان ميخانه بي ساقي مباد

بي رخ ساقي جهان باقي مباد  

تا بعد دوستان

یا علی مدد

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

پ.ن:وب قبلیمم آپه بهش سر بزنید با آدرسه:در برهوت تنهایی

نوشته شده در یکشنبه هفتم شهریور 1389ساعت 15:5 توسط سیما| |

سلاممممممممممممممممممممممممم

دوستان از حضورتون بی نهایت ممنونم

منو به شدت از تنهایی در آوردین

ان شا ا...نمار و روزه هاتون هم قبول باشه

می خواستم یه مطلب بذارم شاید با خوندنش کمی به خودمون بیایم

عشق مطلق ، آرامش مطلق ، نور مطلق

من یک عمر به خدا دروغ گفتم و خدا هیچ گاه به خاطر دروغ هایم مرا تنبیه نکرد. می توانست، اما رسوایم نساخت و مرا مورد قضاوت قرار نداد. هر آن چه گفتم باور کرد و هر بهانه ای آوردم پذیرفت. هر چه خواستم عطا کرد و هرگاه خواندمش حاضر شد.
اما من! هرگز حرف خدا را باور نکردم، وعده هایش را شنیدم اما نپذیرفتم. چشم هایم را بستم تا خدا را نبینم و گوش هایم را نیز، تا صدای خدا را نشنوم.

من از خدا گریختم بی خبر از آن که خدا با من و در من بود.
می خواستم کاخ آرزوهایم را آن طور که دلم می خواهد بسازم نه آن گونه که خدا می خواهد. به همین دلیل اغلب ساخته هایم ویران شد و زیر خروارها آوار بلا و مصیبت ماندم. من زیر ویرانه های زندگی دست و پا زدم و از همه کس کمک خواستم.

اما هیچ کس فریادم را نشنید و هیچ کس یاریم نکرد. دانستم که نابودی ام حتمی است. با شرمندگی فریاد زدم خدایا اگر مرا نجات دهی، اگر ویرانه های زندگی ام را آباد کنی با تو پیمان می بندم هر چه بگویی همان را انجام دهم.

خدایا! نجاتم بده که تمام استخوان هایم زیر آوار بلا شکست. در آن زمان خدا تنها کسی بود که حرف هایم را باور کرد و مرا پذیرفت. نمی دانم چگونه اما در کمترین مدت خدا نجاتم داد. از زیر آوار زندگی بیرون آمدم و دوباره احساس آرامش کردم. گفتم: خدای عزیز بگو چه کنم تا محبت تو را جبران نمایم.


خدا گفت: هیچ، فقط عشقم را بپذیر و مرا باور کن و بدان در همه حال در کنار تو هستم.

 

گفتم: خدایا عشقت را پذیرفتم و از این لحظه عاشقت هستم. سپس بی آنکه نظر خدا را بپرسم به ساختن کاخ رویایی زندگی ام ادامه دادم. اوایل کار هر آنچه را لازم داشتم از خدا درخواست می کردم و خدا فوری برایم مهیا می کرد. از درون خوشحال نبودم. نمی شد هم عاشق خدا شوم و هم به او بی توجه باشم. از طرفی نمی خواستم در ساختن کاخ آرزوهای زندگی ام از خدا نظر بخواهم زیرا سلیقه خدا را نمی پسندیدم. با خود گفتم اگر من پشت به خدا کار کنم و از او چیزی در خواست نکنم بالاخره او هم مرا ترک می کند و من از زحمت عشق و عاشقی به خدا راحت می شوم. پشتم را به خدا کردم و به کارم ادامه دادم تا این که وجودش را کاملاً فراموش کردم. در حین کار اگر چیزی لازم داشتم از رهگذرانی که از کنارم رد می شدند درخواست کمک می کردم.

عده ای که خدا را می دیدند با تعجب به من و به خدا که پشت سرم آماده کمک ایستاده بود نگاه می کردند و سری به نشانه تاسف تکان داده و می گذشتند.

اما عده ای دیگر که جز سنگهای طلایی قصرم چیزی نمی دیدند به کمکم آمدند تا آنها نیز بهره ای ببرند. در پایان کار همان ها که به کمکم آمده بودند از پشت خنجری زهرآلود بر قلب زندگی ام فرو کردند. همه اندوخته هایم را یک شبه به غارت بردند و من ناتوان و زخمی بر زمین افتادم و فرار آنها را تماشا کردم. آنها به سرعت از من گریختند همان طور که من از خدا گریختم.

هر چه فریاد زدم صدایم را نشنیدند همان طور که من صدای خدا را نشنیدم. من که از همه جا ناامید شده بودم باز خدا را صدا زدم. قبل از آنکه بخوانمش کنار من حاضر بود. گفتم: خدایا! دیدی چگونه مرا غارت کردند و گریختند. انتقام مرا از آنها بگیر و کمکم کن که برخیزم.
خدا گفت: تو خود آنها را به زندگی ات فرا خواندی. از کسانی کمک خواستی که محتاج تر از هر کسی به کمک بودند.

گفتم: مرا ببخش. من تو را فراموش کردم و به غیر تو روی آوردم و سزاوار این تنبیه هستم. اینک با تو پیمان می بندم که اگر دستم را بگیری و بلندم کنی هر چه گویی همان کنم. دیگر تو را فراموش نخواهم کرد. خدا تنها کسی بود که حرف ها و سوگندهایم را باور کرد. نمی دانم چگونه اما متوجه شدم که دوباره می توانم روی پای خود بایستم و به زودی خدای مهربان نشانم داد که چگونه آن دشمنان گریخته مرا، تنبیه کرد.
گفتم: خدا جان بگو چگونه محبت تو را جبران کنم.

خدا گفت: هیچ، فقط عشقم را بپذیر و مرا باور کن و بدان بی آنکه مرا بخوانی همیشه در کنار تو هستم.

گفتم: چرا اصرار داری تو را باور کنم و عشقت را بپذیرم.
گفت: اگر مرا باور کنی خودت را باور می کنی و اگر عشقم را بپذیری وجودت آکنده از عشق می شود. آن وقت به آن لذت عظیمی که در جست و جوی آنی می رسی و دیگر نیازی نیست خود را برای ساختن کاخ رویایی به زحمت بیندازی. چیزی نیست که تو نیازمند آن باشی زیرا تو و من یکی می شویم. بدان که من عشق مطلق، آرامش مطلق و نور مطلق هستم و از هر چیزی بی نیازم.

اگر عشقم را بپذیری می شوی نور، آرامش و بی نیاز از هر چیز.

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

امیدوارم اگه ما هم تو زندگی گاهی اشتباه کردیم بالاخره بفهمیم و برگردیم پیش خودش

یه معلم داشتیم که میگفت:ما آدما هممون مثل یه کودک میمونیم که گاه اشتباه میکنه و اون

هم به خاطر ندونستنه خدا کودکان رو دوست داره و اونا رو می بخشه خیلی خیلی زود هم

اونا رو می بخشه

خدایا

آسان بودن دشوار است آسانم کن

کلام تو بودن دشوار است بارانم کن

خدایا خداوندا:

آنی نیستم که باید

 آنم کن

دوست عزیز منو آخر دعاهات یه کوچولو اگه جا شد دعا کن

راستی بچه ها اشکال از قالبم بود وبم درست شد از این به بعد به اون جا هم سر بزنید آپ میکنم

اینم آدرسش:در برهوت تنهایی

تابعد

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

نوشته شده در سه شنبه دوم شهریور 1389ساعت 17:31 توسط سیما| |

سلاممممممممممممممممممممممم

بچه ها چه قدر خوش حالم که دوباره  میام پیشتون

خوش حال میشم اینجا رو هم مث اون جا بدونین و بیاین پیشم

یه مطلب قشنگ دیده بودم می خواستم  براتون بذارم

کلینیک خدا

یا هو ...

به کلینیک خدا رفتم تا چکاپ همیشگی ام را انجام دهم، فهمیدم که بیمارم ...
خدا فشار خونم را گرفت، معلوم شد که لطافتم پایین آمده.
زمانی که دمای بدنم را سنجید، دماسنج 40 درجه اضطراب نشان داد.
آزمایش ضربان قلب نشان داد که به چندین گذرگاه عشق نیاز دارم، تنهایی سرخرگهایم را مسدود کرده بود ... و آنها دیگر نمی توانستند به قلب خالی ام خون برسانند.
به بخش ارتوپد رفتم چون دیگر نمی توانستم با دوستانم باشم و آنها را در آغوش بگیرم.
بر اثر حسادت زمین خورده بودم و چندین شکستگی پیدا کرده بودم ...
فهمیدم که مشکل نزدیک بینی هم دارم، چون نمی توانستم دیدم را از اشتباهات اطرافیانم فراتر ببرم.
زمانی که از مشکل شنوایی ام شکایت کردم معلوم شد که مدتی است که صدای خدا را آنگاه که در طول روز با من سخن می گوید نمی شنوم ...!
خدای مهربانم برای همه این مشکلات به من مشاوره رایگان داد.
به شکرانه اش تصمیم گرفتم از این پس تنها از داروهایی که در کلمات راستینش برایم تجویز کرده است استفاده کنم :
هر روز صبح یک لیوان قدردانی بنوشم
قبل از رفتم به محل کار یک قاشق آرامش بخورم
هر ساعت یک کپسول صبر، یک فنجان برادری و یک لیوان فروتنی بنوشم.
زمانی که به خانه برمیگردم به مقدار کافی عشق بنوشم
و زمانی که به بستر می روم دو عدد قرص وجدان آسوده مصرف کنم...
امیدوارم خدا نعمتهایش را بر شما سرازیر کند:
رنگین کمانی به ازای هر طوفان
لبخندی به ازای هر اشک
دوستی فداکار به ازای هر مشکل
نغمه ای شیرین به ازای هر آه
و اجابتی نزدیک برای هر دعا

منبع :دل ها با نام خدا آرام می گیرد

 بچه ها امیدوارم نماز و روزه هاتون هم قبول باشه و براتون آرزوی سلامتی می کنم

وپیشاپیش از نظرات و حضور گرمتون ممنونم

تابعد

والتماس دعا

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد


 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم مرداد 1389ساعت 19:33 توسط سیما| |

Design By : Night Melody